تبليغاتX
تا ابد
تا ابد
فریاد می زنم، زندگی را، تو از آن منی، پس با من بمان
یک تجربه تلخ با چاشنی شیرینی!

سلام، مطلب امروز با یه خبر خوش شروع می شه! چه خبری؟‌هیچی، همین جا به اطلاع کلیه دوستان و آشنایان این مرحوم می رسانم که، این جانب به طور شدیدی، درس بیوشیمی 2، که 4 واحدم بود، افتادم! می دونم ذوق زده شدید! اما خواهشاً خودتونو کنترل کنید! چون می خوام تجربه شیرینی که از این شکست تلخ بدست آوردم، براتون بگم. راستش وقتی نمره خودمو تو سایت دیدم، زیاد شوکه نشدم، چون می دونستم که وضعم چه جوری! و همه می دونید آدم وقتی نهال سیب می کاره، گلابی که برداشت نمی کنه! آغاز قصه از همین جاست! و تلاشی که برای دست یابی به نمره پاسی صورت گرفت!

به محض مشاهده نمره، شال و کلاه کردم که برم سر کلاس زبان آلمانی! وعین یک آدم آزاد از هفت دولت، عین خیالم نبود! بعد از کلاس برگشتم خونه به یه بنده خدایی زنگ زدم، و بعد ازکلی خواهش التماس، راضی شد بره نمره شو ببینه و... بله! این دوست خوبم دچار مشکل من شده بود! خلاصه... بعد کلی جر و بحث، قرار شد فرداش بریم پی کسب روزی!

فردای اون روز، جلوی ساختمان علوم بودیم و همین طوری چرخ می زدیم و اندیشه می کردیم! که یهو، دیدیم یه گنجشک با مغز رفت تو شیشه و پخش زمین شد! منم به عنوان یک دامپزشک احساس وظیفه کردم بهش کمک های اولیه رسوندیم! یکم آب سرد و ماساژ قلبی، برش گردوند به زندگی و شروع کرد به پرواز! اینجا بود که یکم به خودم امیدوار شدم!!! خلاصه... بعدش رفتیم پیش استاد و براش وضع مون گفتیم، این که این درس پیش نیاز کلی واحد ترم دیگست و ما عقب می افتیم و الی آخر... البته اول که رفتیم پیش استاد، همون اول گفتیم:"حتما می دونید واسه چی اومدیم پس بی مقدمه شروع می کنیم!" خلاصه استاد بعد از شنیدن حرفا ما، گفت نمی شه! ما دو تام نامردی نکردیم، خیلی ریلکس گفتیم:" ممنون و با اجازه!" و رفتیم بیرون! اونجا استاد موند، چون فکر کنم توقع داشت التماسش کنیم! ولی وقتی رفتار ما رو دید، با چشای گرد شده، ما رو تا دم در بدرقه کرد! خلاصه، درسته جواب نگرفتیم، اما حداقل عزت نفس خودمونو حفظ کردیم (1).

خلاصه دیگه، دلم براتون بگه راهی نبود که ما نریم، تمام کارای ممکن که با عقل مون جور در میومد امتحان کردیم (2). روز آخر دیگه بریده بودم بی خیال شده بودم. اما اینجا بود که یک نفر نذاشت شکست قبول کنم، انرژی بهم داد که دیگه تا آخر راه برم. اون فرد کسی نبود جز شیرین عسل خودم، که واقعاً ازش ممنونم (3). انرژی از اون گرفتم و کمک از حمید دوست خوبم (4). به هر حال ما هر کار کردیم به نتیجه نرسید، جفت مون قبول کردیم که این موضوع تمام شده، آخر کار با بگو بخند،‌قضیه رو تموم شده حساب کردیم (5). اما حالا اون چیزایی که تو افتادن از این درس به من درس داد، چی بود؟

حتما توی متن هم به شماره ها دقت کردید، اونا جاهایی بود که خیلی چیزا یاد گرفتم، حالا براتون می گم:

1- برای رسیدن به هدف، هیچ وقت تمام اون چیزایی که داری قربانی نکن، ببین واقعاً ارزش شو داره که بخوای خیلی چیزا رو از دست بدی، تا به چیزی برسی که شاید ارزشی خیلی کمتر از بهایی که براش می دی داشته باشه. ما حاضر نشدیم شخصیت خودمونو کوچیک کنیم، نه از روی غرور، واسه این که برای خودمون ارزش قائل بودیم.

2- برای رسیدن به هدف، تمام اون راه هایی که فکر می کنی ممکن، امتحان کن. این اصل دومی بود که بهش رسیدم. سعی کن چیزای با ارزش از دست ندی، ولی، از ترس از دست ندادن اونا، هیچ وقت از تلاش کردن دست برندار. چون حداقل آخرش از خودت می تونی راضی باشی تو وجودت به خودت بگی:" من تمام اون چیزی که در توانم بود انجام دادم، تلاشمو کردم، و حسرت کار نکرده برام نمونده".

3- داشتن آدمایی که برات پشت گرمی باشن، یه نیروی تازست، شیرین عسلم، واقعاً ازت ممنونم، نمی دونی حرفات تو اون لحظه چه نیرویی بهم داد. واقعاً حالا قدر داشتن کسایی مثل تو رو می دونم.

4- حمید عزیز، ازش واقعاً ممنونم که تنهام نذاشت. هر کمکی از دستش بر اومد براومد برام انجام داد. حالا می تونم تلخی این داستان با باور داشتن این موضوع که چه دوستای خوبی دور و برم هستن، شیرین کنم.

5- فکر می کنم اعتراف به اشتباه و شکست و قبول اون، اولین گام برای رسیدن به موفقیت، پس همین جا می گم، اشتباه کردم و تاوان اونم دادم. حالا می تونم بلند شم و مطمئن باشم که این بار، برنده واقعی منم...

تلاش کردن و امید به موفقیت، این چیزی که به من این شهامت داد تا بیام اینجا این حرفا رو بگم.

اما چند نکته؛

این لینک برای سیاه عزیز می ذارم که دلش تنگیده، یکم قیافه منو ببینه!

http://www.cloob.com/user/album/photoall/username/dead_eternal/wrapper/true

ببخشید اگه دیر به دیر آپ می کنم، اما باور کنید نوشتن تو چند تا وبلاگ، یکم سخت!

از همه شما ممنونم که بازم بهم سر می زنید.

و در آخر، از همه تون درخواست دعا دارم، برام دعا کنید، تا بتونم از این به بعد، اونی باشم که باید، و بتونم تو این راهی که در پیش گرفتم، موفق بشم...

همه شما رو دست دارم... تا ابد...

|+| نوشته شده توسط پریش در جمعه بیست و دوم تیر 1386 ساعت 21:34 |